سيد محمد باقر برقعى
587
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دارد . گاه شعرى به تمام سرشار از واژگان فارسى است . از شگفتىهاى كار او ، كاربرد واژگانى است كه گاه از واژههاى مهجور است ؛ امّا بهرهگيرى دوباره و تازهء كلمه را زنده و شاداب مىكند و غبار ساليان از آنها برمىگيرد . به هر صورت ، صدرا ذو الرّئاستين شاعر مايهور شهر ماست و بايد پذيرفت - كه پذيرفتهايم - ذخيرهاى براى فرهنگ و ادب ماست . » صدرا از نوجوانى به سرودن شعر پرداخت و نخستين مجموعه شعرش در جوانى طبع و نشر گرديده و در همان سالها دو مجموعه از داستان به قلم او منتشر شده است . مشكن ! صنما ! به شوق ديرين ، دل بىقرار مشكن ! * به نهان هرآن كنى كن ، ولى آشكار مشكن ! تن پاك ژالهگونت ، ز غبار غم مبيند * فلق سپيده صبحم ، به شب غبار مشكن ! من و دل كنون اسيرت ، چه رود به هند پيلت * دل عاشق قديمى ، تو در اين ديار مشكن ! ز قبيلهء چكاوك ، منم آن هزار آوا * به بهاى شعر شيرين ، پرِ اين هزار مشكن ! ز فروغ آن نگاهت ، من و دل اسير ، اينك * تو سپيد ناب نورى ، دلم از شرار مشكن ! تو كه عهد خود گسستى ز چه آن قرار بستى ؟ * به ستيز برد بهمن ، پگه بهار مشكن ! شكند اگر سبويى ، سر تاك بن سلامت * تو بيا تبار رز را ، ز اساس كار مشكن ! به طلايه زخم خوردم ، چو رسيد ترك مستت * به يمين به خون نشستم ، دلم از يسار مشكن ! برِ شعر ما شكر شد ، مس ما ز عشق زر شد * تو كه شهد و زرپسندى ، زر پرعيار مشكن ! براى معلم خوبم ، مترجم سرشناس شيرازى ، استاد جهانشاه سىسختى . . . بانگ مادر مىزنم باد ولگردم مگر ، در هر گُذر سر مىزنم * هركجا دنبال دلبر بر درى در مىزنم طفل دل ديگر شكيبايى نمىداند ز شوق * كودكانه ، غمگنانه ، بانگِ مادر مىزنم